صد مرده زنده می شود از تربت حسین / از خاک کربلای تو مرهم درست شد / پیراهن تو را که به دیوار عرش زد / رایت ، علم ، کتیبه و پرچم درست شد

به نام نامی زینب که آیت العظمی است

۱۱ خرداد ۱۳۹۶ بدون نظر

حسن لطفی 

.

به نام نامی زینب که آیت العظمی است

قسم به نام عقـیله که علم الاسماست

.

بلـند مرتبه بانوی فاطمیّ علی

تــمــامی وجـنـاتـش تــمـامـی مــولاست

.

غــلامــزاده ی ایــلـش قـبـیــلـه ی مــجــنــون

کنیــزه خــادمه هایش عشیــره ی لیـلاست

.

نفس نفس نفـحــاتش چکــامــه ای شیــوا

و حرف حرف کلامش قصیده ی غـراست

.

قلم چگونه نویسد که خامی محض است

کلام پخته ی عمان بخوان که روح افزاست

.

زنــی که دست خــدا را در آستـین دارد

زنی که یک تنه مرد آفرین کـرببلاست

.

برای آل عـبـا بــوده واجب الـتـعـظـیــم

حسین ؛ فاطمه ؛  احمد ؛ حسن ؛ علی ؛ زهراست

.

عقـیـله ای که عـقول از مقام او حیــران

فهیمه ای که فقاهت ز فهم او رسـواست

.

نــدیــده ســایــه ی او را نــگــاه همســایــه

اگرچه مدت سی سال پیش این دریاست

.

ندیــده ســایــه ی او را مــدیــنــه یا مـکــه

که شهر در قرق چند حضرت سقـاست

.

نسیــم هم نــوزد سمت چــادرش حــتی

که این حریم ؛ حریم فرشته های خـداست

.

نه خاک بر دهنم رخصتی فرشته نداشت

مقــام چــادر خــاتــون فــاطـمه بالاست

.

هزار مرتبه شوید دهان به مشک جبریل

هنوز بــردن نــامش بـرای او رویـاست

.

ز مادحیــن بــزرگــی این ســرا مــریـم

ز واصفین بلندی این حــرم عیسی ست

.

رکاب ناقه که سرقـفـلی عـلـمـدار است

ستون خیمه که قلب خیـام عــاشوراست

.

پنــاهــگــاه تپــش هــای خــستــه ی سجــاد

امــام هــاشـمیــان و شـفـیـعـه ی فــرداست

.

اگر حسین در اعماق سینه ها جـاری ست

اگر حـسـیـنـیـه ای در تمــامی دل هـاست

.

ولی حسیــن خــودش زیـنـبـیـه ای دارد

که در تمـامی افــلاک بیرقش برپـاست

.

رسیـد ظهــر دهــم فصــل اوج غــم اما

میان خیمه ی خود مانده در دلش غوغاست

.

اگـر چه پــای به پـای بــرادرش رفـتـه

اگرچه بانــوی غمگیــن خیمه ی شهداست

.

اگــرچه بر سر بــالین هر شهــیـدی بود

اگــر چه شــاهــد رزم اهــالی دریاست

.

چــقــدر پـیکــر خــونیـن به دست آورده

چقدر چادرش از خون لاله ها زیباست

.

میــان خیــمه نـشـسـته ز دور می شنوند

خروش تازه جوان های خود که بی همتاست

.

دو شـیــر زاده ی او در کـشــاکش رزمنـد

و در حــوالی آوردگــاه طـوفــان هــاسـت

.

گــرفــتـه اند تمــامی پهــنـه را بـا تـیــغ

شنید و گفت رجزهایشان عجب گیراست

.

و بــا شمــارش تکــبیــرهای عبــاسـش

گــرفته است که تعــداد ضـربه ی آنهاست

.

پس از بــرادرش آهسته می کشد تکبـیـر

و گــاه گــاه بگــویـد بــرادرم تـنهــاست

.

کمی گــذشت خــروشی دگــر نمی شنود

نوای تازه جوان ها به جای آن برخواست

.

میــان خیــمه  ی خود مانــده و نمی شنــوند

به غیر نـاله که از سمت نیــزه ها پیداست

.

به غیر خــنـده و صوت اصابت صد تـیــر

به غـیر هلهله هایی که در دل صحـراست

.

هنـوز مــادرشــان گــوش می کـنــد اما

نمی رسد به جز آهی که بر لب سقاست

.

صدا صدای نفس های مانده در سینه است

صدای چرخش شمشیرها و مرکب هاست

.

میان آن همه فــریــاد و ناســزا فهمــیـد

برای بردن سرها به نیــزه ها دعواست

.

غــروب بود و میــان خیــام می گــردیــد

که دید خیمه ی سـرخی که خیمه ی شهداست

.

میــان آن هـمـه تنهــای بی ســر خــونین

کنــار پیکــر اکبــر که اربــاً اربـا است

.

شناخت پیکــر زخــمـی ســروهـایش را

اگرچه سر ز تن چــاک خورده جداست

.

هنــوز گــرم تمـاشــای کــودکــانش بود

که دید شعله ی آتش ز خیمه ها برخواست

.

حرم اسیــر حــرامی و مــادری می دید

که زلف تازه جوان های او ز نیزه رهاست
.

.

.

محبوب‌ترین ها