صد مرده زنده می شود از تربت حسین / از خاک کربلای تو مرهم درست شد / پیراهن تو را که به دیوار عرش زد / رایت ، علم ، کتیبه و پرچم درست شد

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

۲۲ خرداد ۱۳۹۶ بدون نظر

سید حمیدرضا برقعی 

.

… ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

.

خسته از ماندن و آماده ی رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

.

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

.

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

.

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

.

یا علی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

.

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله ی در پوست نگنجیدن را

.

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیر پایش همه ی کون و مکان می چرخید

.

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

.

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت : لاحول و لا قوه الا بالله

.

مست از کام پدر ، زاده ی لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

.

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

.

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم ! چند قدم مانده به بعثت برسی

.

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

.

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

.

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح و باده به دست

.

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

.

زخم ها با تو چه کردند ؟ جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

.

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

.

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا *

.

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

.

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی این بار چرا دست به پهلو داری ؟!

.

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است ؟!

.

مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟ یا تو مکرر شده ای ؟!

.

من تو را در همه ی کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

.

ارباً اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

.

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

.

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم …

.

.

.

* جایی خواندم که روزی در کودکی شهزاده علی اکبر علیه السلام از پدر انگور خواستند و البته فصل این میوه نبود ؛ امام دست در ستون مسجد بردند ، و با معجزه ای خوشه انگوری به فرزند خود دادند و فرمودند : خدا آن روز را نیاورد که تو از من چیزی بخواهی و من … 

محبوب‌ترین ها